
آخرین غروب تابستون هم چند دقیقه ی پیش تمام شد،آخرین غروب شهریور سال ۱۳۹٦،نمی دونم چرا ولی به طور خیلی ناگهانی هوس کردم بیام تو اتاقم و لامپ رو خاموش کنم و همینطوری خیره به تاریکی فکر کنم،چند لحظه قبلش تو هال تنها نشسته بودم و همین کار رو می کردم که چون تنهایی شکسته شد،تصمیم گرفت بیام تو اتاقم و به فکر کردنم، ادامه بدم.«آرامش بخش ترین کار برای من تو تنهایی و سکوت نشستن و به یه نقطه خیره شدن و فکر کردن هست».بعد از این که پرده رو کنار کشیدم رو تختم دراز کشیدم و یه لحظه نگاهم افتاد به آینه و تصویر ت...
ادامه مطلب