غروب روز چهارشنبه
بیستم تیر ماه است
تازه رسیده ام خانه،جلسه ققنوس که تمام شد رفتم کتابفروشی همیشگی،کتاب «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» و «قیدار» را برداشتم و قدم زنان تا خانه آمدم،خیابان خودمان خلوت است،سرتاسر خیابان را نارون های پیر احاطه کرده اند،غروب ها کمی تاریک تر از حالت عادی می شودجیک جیک گنجشک ها بلندتر می شود و یک ریز ادامه دارد تا تاریکی مطلق!
سر خیابان یک مغازه ی میوه فروشی قدیمی است،
در طول خیابان دو تا مغازه بیشتر نیست،یک بقالی که تقریبا نیمه ی خیابان است «می نویسم بقالی،چون مغازه تا حدودی حالت قدیمی خودش را حفظ کرده و شبیه سوپری های امروزی نیست!خانه ی صاحب مغازه دقیقا پشت مغازه است و دری هم از حیاط خانه اش باز می شود به عقب مغازه!!!» مغازه ی دیگر تعمیرات لپ تاپ و کامپیوتر است که می شود سر خیابان و تقریبا جلوی میوه فروشی!و خوش بختانه آن قدری مدرن نیست که اصالت و حس و حال رویایی بودن خیابان را بهم بزند، دو تا گلدان بزرگ هم گذاشته جلو مغازه اش،کنار پیاده رو،که گل اطلسی و شمعدانی هلندی دارد! بقیه خیابان خانه است،خانه های نسبتا قدیمی،حدود بیست سال ساخت یا کمی بیشتر،شاخه های درختان نارون،چسبیده به پنجره ی اتاق های بالای تمام خانه ها، من همیشه ی خدا آرزو داشتم و دارم که خانه ای،اتاق هایی، اتاقی داشتم باشم که شاخه های درختان نارون چسبیده باشد به پنجره هایش و غروب که می شود تاریکی و خنکی و سبزی برگ ها و غروب و صدای گنجشک ها بی وقفه بریزد به خانه ام،به قلبم......
کوچه ما و بقیه کوچه های اطرافمان اما خیلی قدیمی نیست!خانه های کوچک ویلایی که بیشترشان یک طبقه است و کمتر دو طبقه!
خانه که رسیدم چراغ هال خاموش بود،پدرم تازه باغچه را،درختانش را،گل هایمان را آب داده بود...
عطراطلسی های سفید و بنفش و یاسی پیچده بود توی هال!
حالا آمده ام بالا،توی اتاقم و نشسته ام به نوشتن نوشته ی جدید برای این جا،برای وبلاگم،چند دقیقه ای از اذان مغرب گذشته است،
پدرم توی هال جانمازش را پهن کرده و ایستاده به نماز
ایستاده رو به پنجره های قدی هال،رو به روی گل ها و درخت ها،میان عطر گل های اطلسی مثل همیشه!
ندیده می دانم.
فنجان گل سرخی...
ما را در سایت فنجان گل سرخی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 64
تاريخ: پنجشنبه
4 بهمن
1397 ساعت: 15:48