نزدیک ظهر است،عطر لوبیاپلوی مادر خانه را برداشته،نمی دانم سبزی ها را پاک کرده و شسته یا نه؟امروز من باید کمک اش کنم و سالاد درست کنم یا خودش وقت می کند؟بروم خیار و گوجه و پیاز را نگینی خرد و کنم و آب غوره بریزم و یک بشقاب بگذارم سر ظرف سالاد و بگذارمش توی یخچال یا نه؟ روی تختم نصفه و نیمه دراز کشیده ام و خدا می داند برای بار چندم کتاب«چراغ ها را من خاموش می کنم» را می خوانم!
به کلاریس فکر می کنم،به شباهت هایمان!
رسیده ام به آن صفحه از کتاب که کلاریس و آلیس و مادرش توی آشپزخانه نشسته اند و مادر و خواهرش باهم بحثشان شده ولی کلاریس دارد به حرف هایش با امیل فکر می کند،کلاریس برای امیل از آقای داوتیان تعریف کرده که صاحب کتابفروشی آراکس است و کتابفروشی را خیلی دوست دارد و تهران که می رود اولین جایی که سر می زند و ساعت ها می ماند و با آقای داوتیان قرار گذاشته که از تهران برایش کتاب بفرستد آبادان و .......
به خانه ی قشنگ کلاریس فکر می کنم،به آشپزخانه اش،به هره ی پنجره ی آشپزخانه که گل نخودی کاشته!به صدای دائمی کولر وسط روزهایش،به باغچه ی پشت خانه اش!
فکر می کنم من که از این شهر رفتم،سالی چند بار برمی گردم؟ وقتی برگشتم دوست دارم به کجا سر بزنم،به کدام کتابفروشی؟؟؟
کی خسرو؟یا آن یکی؟یا اصلا هیچکدام؟
مطمئنم ترشی فروشی آقای ثانی را فراموش نمی کنم،و گلفروشی شیک و قشنگ بلوار«همان بلواری که کتابفروشی کی خسرو آنجاست»
و شاید کافی شاپی که جدیدا پیدا کرده ام ولی هنوز نرفته ام،«کافه قو»،هر چه که باشد،جای مغازه جای خلوت و دنجی است!!!
کتاب«چراغ را من خاموش می کنم» نوشته ی زویا پیرزاد است!
از کتاب هایی است که بارها و بارها و بارها خوانده ام و بازهم خواهم خواند! و هر بار دوست داشتنم بیشتر می شود!
شما هم حتما بخوانید!
فنجان گل سرخی...
ما را در سایت فنجان گل سرخی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: پنجشنبه 4 بهمن 1397 ساعت: 15:48