نمی دونستم و نمی دونم که باید چی بنويسم...
چند ماه بود که اصلا وبلاگم رو باز نکرده بودم،بلاخره یه روز اومدم و نوشتم که پدرم رو از دست دادم
از دست دادن خیلی فعل ِ غمگینیه...
تو این مدت خيلي بهم سخت گذشت،حتی الان هم نمی دونم که باید چی بگم
چند ماه قبل و چند ماه بعد ِ از دست دادن پدرم به این جا سر نزدم
می ترسیدم که حتی بنویسم حالش خوب نیست
بعدش هم می ترسیدم که بیام این جا و بخونم که امید داشتم حالش خوب بشه...
هیچکس تو دنیا به اندازه ی پدرم منو دوست نداشت
منم هیچکس رو به اندازه ی اون دوست نداشتم
دونفر تو دنیا که هيچکس رو به اندازه ی همدیگه دوست نداشتن
الان بابای ِ من❤️ تو اون دنیا
من تو این دنیا...
فقط همین،حرف دیگه ای نیست...
فنجان گل سرخی...ما را در سایت فنجان گل سرخی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 16