
چهار روز دیگر به نیمه ی زمستان می رسیم؛این همه زمستان رفته از عمرم!!!روزهای آخر بیست سالگی است؛صفحه ی مثبت مجله روی دستم مانده،یک دنیا درس تلمبار شده دارم،دائم با برادر کوچکترم بحث های احمقانه دارم، یک آرزوی بزرگ چندین و چند ساله دارم،بیماری پدرم...بیست سالگی شبیه رویا هایم نبود،شبیه هیچ چیز نبود...با افسردگی سال های قبل شروعش کردم و با افسردگی ادامه دادم اش،ای کاش دنیا کمی،فقط کمی مهربان تر بود،xa0زمستان بدون برف،سرد، تهی،زمستان پوچ......
ادامه مطلب
غروب روز چهارشنبه بیستم تیر ماه استتازه رسیده ام خانه،جلسه ققنوس که تمام شد رفتم کتابفروشی همیشگی،کتاب «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» و «قیدار» را برداشتم و قدم زنان تا خانه آمدم،خیابان خودمان خلوت ا...
ادامه مطلب
غروب جمعه ی بیست و چهارم شهریور و من خونه تنهام و خانواده رفتن مهمونی و تا ساعت یازده دوازده شب برنمی گردن اگه امروز تعطیل نبود،می رفتم کتابفروشی،می رفتم یه انگشتر نگین سبز می خریدم،دکمه ی صدفی برا سر آستین مانتوی صورتی جدیدم می خریدم،ولی جایی باز نیست! دم غروب و شب وسوسه می کنه منو که بزنم بیرون از اینستاگرام متوجه شدم امروز کافه کاط بازه! برای رفتن با آژانس میرم، که هم دیرم نشه برا برگشتن و هم ببینم مغازه ها باز هستن یا نه! کاش لااقل یه کتابفروشی باز باشه پاشم برم دو تا از ناخن های دست راستم و...
ادامه مطلب