بیست و چهارم اسفندِ سال پیش،دلم بدجوری لک زده بود برای کتاب فروشی کی خسرو،برای بوی عود و قفسه ی هدیه ی کتابش،دیوارهای یاسی ِ قشنگش!
راه زیادی را از مؤسسه تا خیابان کتاب فروشی پیاده رفتم،کی خسرو، تقریبا آخر خیابانی دور و دراز بود،تا ته خط باید می رفتی و بعد معلوم می شد باز است یا نه؟
متأسفانه آن روز بسته بود،نگران 13 روز تعطیلاتِ پیش رو بودم و بی کتاب ماندناین بود که گفتم یک بار تا ته خیابان بروم و برگردم،شاید صاحب کتابفروشی بیاید و کرکره را بدهد بالا!چند متر بالاتر،مغازه ی لوازم التحریر فروشی ِ قشنگی باز بود،از قبل تصمیم داشتم سررسید و چن تا خرده ریز دیگر بخرم،وارد مغازه که شدم چند دقیقه ای طول کشید تا سر و کله ی صاحبش پیدا شد و با خوشرویی یک عالمه سر رسید خروار کرد مقابلم،
همینطور که مشغول وارسی رنگ و لعابشان بودم، یک دختر تقریبا،نوزده بیست ساله آمد و رنگ ویترای می خواست،رنگ بژ می خواست و فروشنده پیشنهاد رنگ مسی داد،گفت تازه آمده، بچه ها کار کرده اند و می گویند خیلی قشنگ می شود،
«منظورش از بچه ها، مشتری های مغازه بود که ویترای کار می کردند»،
دختر رفت و من هم سر رسید و قیچی را گذاشتم روی پیشخان،یک خانم دیگر آمد و رنگ سفید و مشکی می خواست،عجله ای نداشتم که سریع تر بروم،فکر می کردم چند دقیقه ای معطل کنم شاید کتابفروشی باز شود،رنگ ها را گذاشت جلوی آن خانم و کارتم را دادم برای حساب خریدهایم و حواسم پرت قسمتی از مغازه بود که قفسه هایش پر از رنگ بود و انواع قلمو در سایز های مختلف و بوم و پالت و ......
راستش را بخواهید برای منی که هیچوقت استعداد نقاشی نداشته ام و عاشق نقاشی و ترکیب رنگ ها و مداد شمعی و رنگی،گواش و آب رنگم خیلی حسرت بر انگیز بود،روزهای آخر سال نود و پنج تصمیم و هدف های رویایی داشتم که می خواستم همه را با جّدیت اجرا کنم،به نقاشی و بژ و بوم و قفسه های مغازه فکر می کرد که به کتابفروشی بسته رسیدم، خیلی ناراحت بودم و سرگردان جلو در کتابفروشی ایستاده بودم،
به هیچ وجه دلم را نشد راضی کنم که از خیابان کنار کتابفروشی با یک میانبر کوتاه خودم را برسانم خانه،دوباره برگشتم به اول خیابان فرعی و از خیابان اصلی،راه کتاب فروشی دیگری را در پیش گرفتم،
این کتابفروشی نه دیوارهایش دل آدم را می برد،نه فروشنده اش هر بار می گوید:اگر کتابی خواستید که در قفسه ها ی بالا است،بگویید تا نردبان بیاورم و کتاب را بدهم دستِ تان و نه همسر مترجمی که بنشیند روی یک صندلی و ملایم لبخند بزند و عود روشن کند،
و عوضش،تا شده کتاب چپانده اند توی هر قفسه وکتاب ها تا سقف مغازه رفته اند و همه مشتری هایش دانش آموزان و پشت کنکوری ها هستند،مغازه بزرگی ست به نسبت کی خسرو اما فقط قسمت خیلی کوچکی از مغازه کتاب های دلخواه مرا دارد،صاحب کتابفروشی ولی هر کتابی را که بخواهم سریع دستم می دهد و چند کتاب دیگر معرفی می کند و کتاب هایی را که ندارند توی دفترچه ای یادداشت می کند که حتما بیاورند،آخرش کتاب های من پیش از تو و پس از تو،پاییز فصل آخر سال است و بهترین شکل ممکن را خریدم و راه خانه را در پیش گرفتم و بازهم خوش حالی ته دلم را قل قلک می داد و به چیز دیگری جز کتاب ها فکر نمی کردم،
وقتی رسیدم خانه و سرسید از کیفم بیرون افتاد دوبارده یاد مغازه و رنگ ویترای و نقاشی افتادم،
یک دفعه تصمیم گرفتم تابستان سال نود و شش،بروم کلاس و تخصصی نقاشی کردن یاد بگیرم و بعد بروم همان مغازه و رنگ ویترایِ «سبز و سبزآبی و فیروزه ای و قرمز و یاسی و ....»
بخرم و روی انارهای شیشه ایِ قرمز، طرح بادامچه بزنم و یک بشقاب شیشه ای هم بخرم و دخترکی بکشم با زلف پریشان و گونه های پرتقالی که بلوز خط خطیِ قرمز و زرد پوشیده،
ویترای چند روزی ذهنم را مشغول کره بود،
اما حالا که نوزدهم فروردین ماه است
دیگر آن شوق و ذوق را ندارم
فکر رنگ های بنفش و سفید و سبز روی شیشه ذهنم را خنک نمی کند و دلم ضعف نمی رود برایش،
بگذارید راستش را بگوییم، استعداد نقاشی واقعا ندارم و تا به امروز همه تلاش هایم سودی نداشته اند و تا من بخواهم به مرحله نقاشی روی شیشه برسم،حتما راه دشواری در پیش است و فعلا غول کنکور را در پیش دارم که فکر نمی کنم امسال بشود شکست اش داد،شاید روزی دوباره دلم غش رفت برای بوی رنگ و ترکیب سبز فسفری و بنفش و سفید و یاسی روی شیشه،
شاید همان روز رفتم و یک موسسه هنری پیدا کردم و بعد از پرسیدن کلاس چه روزی و چه ساعتی،راه همان لوازم التحریر فروشی را در پیش گرفتم و یک عالمه رنگ ویترای خریدم و سری هم به کتاب فروشی کی خسرو زدم ........
و شاید بلاخره روزی توانستم دختری بکشم با زلف پریشان و گونه های پرتقالی که بلوز خط خطیِ قرمز و زرد پوشیده.
ما را در سایت فنجان گل سرخی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 35