
ساعت دقیقا هفت و سی و دو دقیقه عصر پنجشنبه پانزدهم شهریور ماه است،مهتابی اتاق را روشن کرده ام، دیوارها از همیشه خوشرنگ تر به نظر می رسند،نشسته ام روی گل های صورتی رنگ ملافه ی تختم ،موبایلم که ده درصد ...
ادامه مطلب
دومین روز پاییز نود هفته،دلم گرفته،دلم خیلی گرفته،شش روز دیگه بابای من عمل داره،بر می گردم به قبل،به خیلی قبل تر،وقتی هنوز موهای سرش نریخته بود،وقتی ابرو هاش نریخته بودبابابابا جونم بابای خوبمهمه ی ای...
ادامه مطلب
وسط گلای صورتی ملافه نشستم،آفتاب زرد پاییزی اتاق رو به شدت روشن کرده،چهل و دومین روز از پاییزه،روز شمار دقیق پاییز و زمستونم که بهار بگرده؛ بخاری اتاق رو کم ترین درجه ممکن تنظیم شده، از سردی و خشکی هو...
ادامه مطلب
امسال همه چیز برا من خیلی فرق کرده،از کلیات واضح زندگی گرفته تا جزئیات خیلی ریز! xa0ده دوازده روزی یه بار از خونه بیرون میرم،صبحا سر حوصله،چای شرین داغ و کره ی یخ زده و مربای آلبالو می خورم و از پشت پنجره ی هال،شاخه های هرس شده درختا رو می بینم و گلای کاغذی نارنجی و آب اناری رو، نزدیکای ظهر عطر برنج تازه دم و خورش کل خونه رو بر می داره ،بعد از ناهار وقتی می خوام بخوام تو ذهنم،استرس و دغدغه و هول و ولا ندارم، از خواب که بیدار می شم هوا هنوز روشنه،اتاق من آفتاب صبحه و هال آفتاب عصر،یه فنجون چای دا...
ادامه مطلب