قصه ی گلهای شمعدانیم!!!!

خرید بک لینک
فنجان گل سرخی:

روزهای اول مهر بود به گمانم،

مادر شمعدانی های قرمز و سفید و صورتی را از باغچه می کشید که بگذاریم درگلدان و ببریم در گلخانه و پله ها و اتاق من،

یک ردیف باغچه پر از شمعدانی بود،

چند تا از گلدان های را که گذاشتیم توی گلخانه، کل فضا اشغال شد و دیگر جا نبود،

یکی دو تا گلدان را گذاشتیم توی پله ها،ولی شاخه ی شمعدانی ها بلند بود و برگ هایش پهن و هر کدام سه چهار تا غنچه داشت،گیر می کردیم به شاخه ها وشمعدانی ها می شکست و در آخر گزینه پله ها رد شد!

مانده بود اتاق من، به سختی دوتا گلدان شمعدانی هم جا دادیم توی اتاق، یک گلدان بیشتر نمانده بود،مادر گفت گلدان را می گذارد زیر نورگیر آشپز خانه و تمام،من هنوز فکر شمعدانی های مانده در باغچه بودم، مادرم می گفت بهار که بشود،دوباره سبز می شوند،ولی شما کجا دیده اید ،شمعدانی که شش ماه تمام زیر برف و باران و سرما مانده باشد،دوباره سبز شود؟من سعی می کردم متقاعدش که بقیه شمعدانی ها را هم بکاریم تو گلدان،بلاخره یک جایی پیدا می شود،

مادر راضی نمی شد،

به قدر کافی شمعدانی داشتیم که برای بهار بکاریم توی باغچه و تابستان،غنچه ها از هر بوته اش که باز می شود،یک توپ کوچک از گل های ریز سفید و قرمز و صورتی بدرخشد وسط حیاط،

راضی نشدم که بمانند توی باغچه،جانم بود و شمعدانی هایم!!!!!

بلاخره با اصرار های من بقیه شمعدانی ها را زدیم توی گلدان و همه را گذاشتیم پشت پنجره های هال،هوای خانه گرم بود و کل پاییز و زمستان را گل دادند!تا پرده ها را تا کنار نمی زدیم کسی نمی دیدشان ،ساکت نشسته بودند پشت دو لایه پرده پارچه ای و کرکره،ولی از پشت پنجره ها توی حیاط هر صبح آفتاب می خوردند و عصر های دلگیر حیاط را زیبا نقاشی می کردند،

حالا بهار شده،هوا که گرم ترشد،شمعدانی ها را می کاریم توی باغچه و دوباره غنچه ها که باز شد،توپی گلریزه رنگی می درخشد وسط سبزی برگ ها!!!!!


برچسبها: گل شمعدونی, بهار, باهار فنجان گل سرخی...

ما را در سایت فنجان گل سرخی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 3:11

صفحه بندی