امسال مادر بزرگ زنگ نزده که دعوت مان کند،بنده ی خدا اگر زنگ هم می زد ما نمی رفتیم!فردا من و محمد آزمون قلم چی داریم!!!!
سال پیش هم که مادر بزرگه زنگ زد ، ما نرفتیم!
اصلا یادم نمی آید آخرین بار کی بود که یلدا دور هم جمع شدیم.
فقط خواستم بنویسم،پاییز هم گذشت،به همین سرعت،یا حتی سریع تر زمستان هم می گذرد،بهار می آید و بعد تابستان دل انگیز من......
دلم یک شب یلدا می خواهد،که«او»را داشته باشم،
که برایم گل نرگس بخرد و انار و هندوانه!!!!!
که برایش چای هل دم کنم و انار دانه کنم و عطر نرگس ها بپیچد توی خانه ی مان و دلم هی برایش بخواند:آخ تو شب یلدای منی / دیونه ی دوست داشتنی.....
که زمستانی سرد باشد و برف و بوران
و او برایم بخواند
لبای تو رنگ انار و هندونه شیرینیش کم میاره
پیش بوسه های تو که جنس یاره جنس یاره جنس یاره
فردا آزمون قلم چی دارم و یک دنیا درس تلمبار شده و این طولانی بودن شب یلدا،وسعتش حتی قد نمی دهد که درس هایم را تمام کنم.......
«او» هم اصلا وجود خارجی ندارد!!!!!
گل نرگس هم نداریم!
بوته های نرگس باغچه هم امسال فقط یک شاخه گل داده اند که آن یک شاخه هم خشک شده،
اینکه دیشب که تهران زلزله آمده و خواهرم گلبرگ چهار ماهه اش را برداشته و با آژانس خودش را رسانده خونه دایی و تا صبح بیدار نشسته اند و هشت صبح با اولین پرواز رفته شیراز و محمدرضا خارک و ما این جا و آن یکی خواهرم گوشه ای دیگر بماند،این یلدا هم،همچین آش دهن سوزی نیست برای ما!!!!!
ما را در سایت فنجان گل سرخی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 52