نمی دانم دقیقا چند سال دیگر
ولی می دانم شبی بارانی که عطر پاییز از پنجره ی خانه گذر کرده و با پرده ی حریر سفید بازی می کند،لباس های رو کاناپه را جمع می کنم،کتاب های قصه را از روی میز بر می دارم و جا می دهم وسط یکی از طبقه های کتاب خانه،لپ تاپ را خاموش می کنم،فنجانی را از روی اپن می گذارم توی سینک،دمی گذارم به قابلمه،زعفران و زرد چوبه و آبلیمو می زنم به تکه های ماهی، تلوزیون را خاموش می کنم،خرسی و تکه های پازل و آجرهای اسباب بازی را کف هال جمع می کنم و توی سبد می ریزم،دخترکم توی اتاقش بازی می کند،گلایل های سفید را توی گلدان می گذارم و گلدان را زیر شیر آب می گیرم و روی میز گرد انتهای هال می گذارم؛
چند پیراهن چهارخانه مردانه و ملافه ی سفید تخت و دامن عروسکی صورتی و روسری ترکمن قرمز و سبزی را که خشک شده اند از روی بند بر می دارم،از تراس به انبوه چراغ های روشن شهر نگاه می کنم برمی گردم به اتاق خواب...
نمی دانم دقیقا چند سال دیگر،ولی می دانم شبی که پاییز است یا عطر پاییز دارد،درست مثل همین امشب،روی کاناپه ی طبقه ی سوم آپارتمانی وسط شهر«دقیقا شبیه خانه ی مارال در سریال مرگ تدریجی یک رویا» نشسته ام و انتظار مرد جوانی را می کشم و دخترکی دارم که اسمش را باران گذاشته ام!
پ.ن:شام سبزی پلو با ماهی داشتیم،تخیل من هم بیشتر سمت شام امشب می رفت.
فنجان گل سرخی...
ما را در سایت فنجان گل سرخی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 37
تاريخ: پنجشنبه
4 بهمن
1397 ساعت: 15:48