باید این صبح می آمد......

خرید بک لینک
باید صبحی می آمد که دقیقا ساعت شش و سی دقیقه در کمد را باز می کردم و بوی عطرم از لباس ها و روسری ها پخش هوا می شد و مقنعه مشکی اتو کشیده را بیرون می آوردم و خورشید گرم سر زده از ابرهای سرد و نیمه تاریک صبح رو نگاه می کردم و بغضم رو نگه می داشتم و می رفتم وسط طوفان

باید چشم هام یه جوری باز می شد،

باید عصر همون روز وسط گریه ملافه سفید رو می کشیدم روی سرم

باید صبح فردا سر صبحانه گریه می کردم،پر از سوز،پر از درد

باید از ته دل گریه می کردم

باید همه ی این اتفاقا می افتاد،تا چشم هام واقعیت رو ببینه!

چه اتفاق عظیمی بود،چه صبحی بود،چقدر روزای بعدش بزرگ شدم،بزرگ و بزرگ تر!!!!

هنوز یه هفته نشده! خوش حالم که شروع شد،خوش حالم......

فنجان گل سرخی...

ما را در سایت فنجان گل سرخی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 3:11

صفحه بندی